انصارالقائم(عج)
www.ansarolqaaem.tk Quran Recitations for health+ return of Imam Mahdi-aj 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان
طراح قالب

ابو شاكر ديصانى مى گويد:

وارد محضر امام صادق عليه السلام شدم .
عرض كردم :
اجازه مى فرماييد مطلبى بپرسم ؟
حضرت فرمود:
از هر چه مى خواهى سؤ ال كن .
گفتم :
دليل شما بر اين كه آفريدگارى دارى چيست ؟
حضرت فرمود:
وجود خودم ؛ زيرا وجود خود را خالى از اين دو جهت نمى دانم :
يا خود، خويشتن را آفريده ام ؟
در اين صورت ، يا در هنگام ساختن ، خود
((هستى من )) وجود داشته يا وجود نداشته است .
اگر
((هستى من ))
وجود داشته و با اين حال باز آن را ساخته ام ، در اين فرض نيازى نبوده و اين تحصيل حاصل بوده است و تحصيل حاصل محال است .
و اگر در حالى كه نبوده ام خودم را ساخته ام ، مى دانى كه معدوم نمى تواند چيزى بسازد.
بنابراين ، مطلب سوم ثابت مى گردد و آن اين كه براى من صانع و آفريننده اى هست .
ابوشاكر بدون اينكه حرفى بزند از مجلس برخواست و رفت.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ یکشنبه 1389/07/11 ] [ 11:50 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

شخصى محضر امام صادق عليه السلام آمد و درباره وجود خداوند پرسش ‍ نمود. حضرت فرمود: اى بنده خدا! تا بحال سوار كشتى شده اى ؟

گفت : آرى!
فرمود: آيا كشتى تو هيچ شكسته است بطوريكه گرفتار امواج خروشان دريا شوى و در آن نزديكى نه كشتى ديگرى باشد كه تو را نجات دهد و نه شناگر توانايى كه تو را برهاند و اميد نجاب به رويت كاملا بسته گردد؟
گفت : آرى! چنين صحنه اى برايم پيش آمده است . فرمود: در آن لحظه خطرناك آيا دلت متوجه به چيز حقيقى شد كه بتواند تو را از آن ورطه هولناك نجات بخشد؟ گفت : بلى ! فرمود:
همانا چيز حقيقت خداى قادر است و او آنجا كه نجات دهنده اى نيست ، تنها نجات دهنده به نظر مى آيد و پناه بى پناهان است.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ یکشنبه 1389/07/11 ] [ 11:47 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

عبد الله ديصانى كه منكر خدا بود خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: مرا به پروردگارم راهنمايى كن .

امام عليه السلام فرمود: نامت چيست ؟
ديصانى بدون آنكه اسمش را بگويد برخاست و بيرون رفت .
دوستانش گفتند:
چرا نامت را نگفتى ؟
عبدالله گفت :
اگر اسمم را مى گفتم كه عبدالله است ، حتما مى گفت آنكس كه تو عبدالله و بنده او هستى كيست ؟ و من محكوم مى شدم . به او گفتند: نزد امام عليه السلام برو و از وى بخواه تو را به خدا راهنمايى كند و از نامت نيز نپرسد.
عبدالله برگشت و گفت :
مرا به آفريدگارم هدايت كن و نام مرا هم نپرس .
امام عليه السلام فرمود: بنشين . ناگهان پسر بچه اى وارد شد و در دستش ‍ تخم مرغى داشت كه با آن بازى مى كرد.
امام صادق عليه السلام به آن پسر بچه فرمود:
تخم مرغ را به من بده پسرك تخم مرغ را به حضرت داد.
امام عليه السلام فرمود:
اى ديصانى ! اين قلعه اى كه پوست ضخيم دور او را فرا گرفته است و زير آن پوست ضخيم ، پوست نازكى قرار دارد و زير آن پوست نازك ، طلاى روان و نقره روان (زرده - سفيدى ) مى باشد كه نه طلاى روان به آن نقره روان آميخته مى گردد. بدين حال است و كسى هم از درون آن خبرى نياورده و كسى نمى داند كه براى نر آفريده يا براى ماده . وقتى كه شكسته مى شود پرندگانى مانند طاووسهاى رنگارنگ به آن همه زيبايى و خوش خط و خال از آن بيرون مى آيد، آيا براى آن آفريننده نمى دانى ؟
ديصانى مدتى سر به زير انداخت . سپس سر برداشته و شهادت بر يكتايى خداوند و رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله داده و گفت : شهادت مى دهم كه تويى رهبر و حجت خدا بر خلق او و اينك از عقيده اى كه داشتم ، توبه مى كنم.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ یکشنبه 1389/07/11 ] [ 11:45 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

هشام پسر سالم مى گويد:

خدمت هشام پسر سالم كه از شاگردان بزرگ مكتب امام صادق عليه السلام بود رسيدم . از او پرسيدم كه اگر كسى از من سوال كرد؛ چگونه خدايت را شناختى ؟ به او چطور جواب بدهم ؟
هشام گفت :
اگر كسى از من بپرسد خدايت را چگونه شناختى ؟ در پاسخ مى گويم :
من خداوند را به واسطه وجود خودم شناختم . او نزديك ترين چيزها به من است . چون مى بينم اندام من داراى تشكيلاتى است كه اجزاى گوناگون آن با نظم خاص در جاى خود قرار گرفته است . تركيب اين اجزا با كمال دقت انجام گرفته و داراى آفرينش دقيقى است و انواع نقاشيها بدون كم و زياد در آن وجود دارد. مى بينم كه براى من حواس گوناگون و اعضاى مختلف از قبيل چشم ، گوش ، قوه شامه ، ذائقه و لامسه آفريده شده و هر كدام به تنهايى وظيفه خويش را انجام مى دهد.
در اينجا هر انسان عاقل ، عقلا محال مى داند كه تركيب منظم بدن ناظم و نقشه دقيق بدون نقاش بوجود آيد. از اين راه فهميدم كه نظام وجود و نقشهاى بدنم بدون ناظم و طراح باهوش نبوده و نيازمند به آفريدگار مى باشد... .


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ یکشنبه 1389/07/11 ] [ 11:42 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

مردی میخواست کاملا خدا را بشناسد. ایتدا بسراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت اما هرچه جلوتر رفت گیج تر شد. افراد و کتابهای نوع دیگر را هم امتحان کرد اما به جایی نرسید.

خسته و ناامید راه دریا پیش گرفت. در کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل کوچکی از آب دریا بود. سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.  مرد پرسید چه می کنی؟
کودک جواب داد به دوستم قول دادم همه آب دریا را دراین سطل بریزم و برایش ببرم!
مرد خواست پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید. اما ناگهان به اشتباه خودش هم پی برد که میخواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل هستی را در آن جای دهد!....فهمید که با دلش باید بسراغ خدا برود.
به کودک گفت من و تو یک اشتباه را مرتکب شدیم!
مولوی می گوید:

هرچه انديشي پذيراي فناست       آنچه درانديشه نايدآن خداست


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ جمعه 1389/07/02 ] [ 20:41 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها به موضوع <<خدا>>رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید :چرا؟
آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.
اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ...
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:
به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟
من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،
هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ جمعه 1389/07/02 ] [ 20:37 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ جمعه 1389/07/02 ] [ 20:30 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]

بالاترین و والاترین درس خداشناسی، توحید و یکتاپرستی است که خداوندکریم و رحیم درآیات فراوانی درقرآن کریم برآن تاکیده نموده است:

«قل هوالله أحد(۱)الله الصمد(۲)لم یلد و لم یولد(۳)ولم یکن له کفواًأحد(۴)»   (سوره اخلاص۱-۴)

«بگواوالله يگانه است(۱)كه همه نيازمندان قصداومى كنند(۲)نزاده و زاييده نشده(۳)وهيچ كس همتاى اونيست(۴)»    (سوره اخلاص۱-۴)

درسوره بقره، آیه معروف به آیة الکرسی(بقره۲۵۵-۲۵۷)این حقیقت بزرگ رابه انسان متذکره شده است.

بنده حقیرنیزبه همین سبب این موضوع راباتوکل به خداوند(ج)بازکردم وبااستفاده ازمعلومات کمی وجمع آوری مطالب روزبه روزبه آن می افزایم امیداست که استفاده بشود.


موضوعات مرتبط: خداشناسی
[ جمعه 1389/07/02 ] [ 20:16 ] [ منتظرمصلح(عج) و ریحانة المهدیه ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ

عمرى به آرزوى وصال توسوختيم---بايادآفتاب جمال توسوختيم---مارااگرچه چشم تماشانداده اند---اى غايب ازنظر! به خيال توسوختيم---اى شام هجر! كى سپرى مى شوى؟ كه ما---درآرزوى صبح زوال تو سوختيم---ماراچو مرغكان هوس آب ودانه نيست---امّازحسرت لب و خال توسوختيم---چندى به گفتگوى فراق تو،ساختيم---عمرى به آرزوى وصال تو، سوختيم---عمرى به آرزوى وصال توسوختيم---بايادآفتاب جمال توسوختيم---مارااگرچه چشم تماشانداده اند---اى غايب ازنظر! به خيال توسوختيم---اى شام هجر! كى سپرى مى شوى؟ كه ما---درآرزوى صبح زوال توسوختيم---ما راچومرغكان هوس آب و دانه نيست---امّازحسرت لب و خال تو سوختيم---چندى به گفتگوى فراق تو،ساختيم---عمرى به آرزوى وصال تو،سوختيم
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب


قرآن آنلاین| تینا تولز